تبليغاتX
هزار و يك قصه شهرزاد مدير

هزار و يك قصه شهرزاد مدير

قصه هاي كوتاه و واقعي در زمينه مديريت

یک همکاری تو وبلاگش نوشته:

 چند وقت پیش در یکی از شرکتهای دولتی پروژه ای را انجام می دادیم. برای انجام پروژه در حین کار نیاز پیدا کردیم که یک سری اطلاعاتو  از کاتالوگ دستگاهها بیرون بکشیم. وقتی به چند تا از اپراتور دستگاهها  مراجعه کردیم گفتیم آقا این کاتالوگا کجاست گفت چند وقت پیش که شما هنوز نیومده بودید، دستور اومد که سیستم پیپرلس باید اجرا بشه .گفتیم خوب این چه ربطی داره به کاتالوگا؟.گفت هیچی دیگه .به خاطر همین کاتالوگا رو ریختند دور! آقا ما را میگی مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم. ولی فکر کنم باید گریه می کردیم. یک شرکت دولتی با اون قدمت وقتی بیاد همچین کار احمقانه ای رو انجام بده واقعاً باید به حالش گریه کرد.نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط elle  | 

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن.

نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد:

1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100

او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد:

"سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست.  تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع به مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،

من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط elle  | 

مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند. روز اول 18 درخت برید. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد، ولی 15 درخت برید. روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط ده درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است. نزد رئیسش رفت، عذر خواست و گفت: " نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری می برم"

رئیسش پرسید :"آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟"

او گفت: " برای این کار وقتی نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط elle  |