تبليغاتX
هزار و يك قصه شهرزاد مدير

هزار و يك قصه شهرزاد مدير

قصه هاي كوتاه و واقعي در زمينه مديريت

یک همکاری تو وبلاگش نوشته:

 چند وقت پیش در یکی از شرکتهای دولتی پروژه ای را انجام می دادیم. برای انجام پروژه در حین کار نیاز پیدا کردیم که یک سری اطلاعاتو  از کاتالوگ دستگاهها بیرون بکشیم. وقتی به چند تا از اپراتور دستگاهها  مراجعه کردیم گفتیم آقا این کاتالوگا کجاست گفت چند وقت پیش که شما هنوز نیومده بودید، دستور اومد که سیستم پیپرلس باید اجرا بشه .گفتیم خوب این چه ربطی داره به کاتالوگا؟.گفت هیچی دیگه .به خاطر همین کاتالوگا رو ریختند دور! آقا ما را میگی مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم. ولی فکر کنم باید گریه می کردیم. یک شرکت دولتی با اون قدمت وقتی بیاد همچین کار احمقانه ای رو انجام بده واقعاً باید به حالش گریه کرد.نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط elle  | 

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن.

نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد:

1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100

او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد:

"سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست.  تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع به مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،

من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط elle  | 

مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند. روز اول 18 درخت برید. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد، ولی 15 درخت برید. روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط ده درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است. نزد رئیسش رفت، عذر خواست و گفت: " نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری می برم"

رئیسش پرسید :"آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟"

او گفت: " برای این کار وقتی نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط elle  | 

چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله ي يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جاده هاي خاكي پيدا مي شود. راننده ي آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفش هاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟

  چوپان نگاهي به جوان تازه به دوران رسيده و نگاهي به رمه اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

  جوان، ماشين خود را در گوش هاي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه ي NASA روي اينترنت، جايي كه مي توانست سيستم جستجوي ماهوارهاي (GPS) را فعال كند، شد. منطقه ي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه ي كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده ي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.   بالاخره 150 صفحه ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان مي داد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.

  چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، مي تواني يكي از گوسفندها را ببري.

  آنگاه به نظاره ي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد

  مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!

  چوپان گفت: تو يك مشاور هستي.

  مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟

چوپان پاسخ داد: كار سادهاي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 9 قبل از ظهر  توسط elle  | 

 
 

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 6 قبل از ظهر  توسط elle  | 

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
 
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
 
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
 
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار(
Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 9 قبل از ظهر  توسط elle  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 9 قبل از ظهر  توسط elle  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت 3 قبل از ظهر  توسط elle  | 

هيجده سال پيش در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژه‌اى  دو سال طول می‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين   جاست.

جهانى شدن ( globalization ) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش می‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى می‌انجامد.

به عبارت ديگر:

 سوئد در حدود 450000 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.
 سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
 استلهکم، پايتخت سوئد 500000 هزار نفر جمعيت دارد.

 ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:

« براى اين که ما زود می‌رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمی‌کنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). اين جنبش می‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع ( Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.


اين جنبش اساساً حس «   شتاب   » و «   ديوانگی   » به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال می‌برد. نهضتى که «
  کميّت   » را جايگزين «   کيفيت   » در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمريکائی‌ها و انگليسی‌ها مولّدترند. آلمانی ‌ ساعات کار هفتگى را به بيست و هشت مميز 8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به « حال » در مقابل « آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسی‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

منبع مشخص ندارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 4 قبل از ظهر  توسط elle  | 

 

درس اول:

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه...

بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم:

يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 4 بعد از ظهر  توسط elle  | 

 پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند.

بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"

يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!  از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 11 قبل از ظهر  توسط elle  | 

"Once upon a time, a man in a hot air balloon realized that he was lost. He reduced altitude and spotted a woman below. He descended a bit more and shouted. "Excuse me, can you help me? I promised a friend I would meet him an hour ago, but I don't know where I am."
 
The woman below replied. "You're in a hot air balloon hovering approximately 30 feet above the ground. You're between 50 and 51 degrees north latitude and between 114 and 115 degrees west longitude."
 
"You must be an engineer," said the balloonist.
 
"I am," replied the woman. "How did you know?"
 
"Well," answered the balloonist, "everything you told me is technically correct, but I've no idea what to make use of your information. The fact is, I'm still lost. Frankly, you've not been much help at all. If anything, you've delayed my trip."
 
The woman below responded, "You must be in management."
 
"I am," replied the balloonist, "but how did you know?"
 
"Well," said the woman, "you don't know where you are or where you're going.
You have risen to where you are due to a large quantity of hot air. You made a promise, which you've no idea how to keep, and you expect people beneath you to solve your problems. The fact is, you are in exactly the same position you were in before we met, but now, somehow, you've managed to make it my fault!!"  
 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 4 بعد از ظهر  توسط elle  | 

 

زماني که سر آشپز معروف گوگل ، چارلي آيرز Charlie Ayers ، معروف به شف چارلي، در سال 1999 در گوگل استخدام شد کارمند شماره 40  بود و تنها براي کمتر از 50 گوگلر غذا مي پخت اما در  ماه مه 2005 که گوگل را - بمنظور تاسيس تعدادي رستوران زنجيره اي ارگانيک و با سرمايه و کمک مالي ميليون دلاري ساير کارمندان گوگل - ترک مي کرد براي بيش از 1500 نفر غذا سرو مي کرد.

تا زماني که در گوگل بود رابطه نزديکي با کشاورزان و دامداران منطقه بهم زد و همواره بهترين و سالمترين و تازه ترين ها را از آنها مي خواست ، جالب است :

تمام گاوها بايد فقط علف بخورند تا گوشتشان کم چربي باشد، تمام خوکها بايد عاري از نيترات باشند چراکه نيترات باعث سرطان مي شود، و تمام ماهي ها (ماهي براي رشد و بهبود کارکرد مغز انسان بسيار موثر و مفيد است) را بايد با قلاب و در حالت وحشي  ( و نه با تور و گروهي ) صيد کنند تا مزه ي بهتري داشته باشد.

اين اواخر 5 کمک آشپز و 40 آشپز زيردستش بودند و خودش بيشتر اوقاتش را در دفترش  و يا در ميتينگها و جلسات اداري صرف مي کرد.

اوايل که به گوگل آمده بود همه کارها از پختن نان تا تهيه منوها را به تنهابي انجام مي داد و  حالا دلش براي آنروزها تنگ شده بود. روزنامه هاي مهم از جمله نيويورک تايمز و اکونوميست و صدها سايت و وبلاگ چارلي را مي شناسند و با او گفتگو کرده اند.

اهميت نقش چارلي در گوگل همتراز   بالاترين مقامات مالي آن موسسه است. هزاران کارمند محلي و بين المللي گوگل متولد دورافتاده ترين نقاط دنيا هستند با انواع آلرژي ها و سليقه ها ، و شادابي فيزيکي و مغزي آنها اهميتي اساسي در پيشرفت مالي بيزينسي گوگل دارد بنابراين تلفيق درستي از تغذيه سالم و الگوريتم  دقيق ، در تراز مالي هر شرکتي جواب مي دهد.

بويژه اينکه تمام غذاها و امکانات ورزشي ، پزشکي، مهد کودک، و غيره کارمندان گوگل کاملا مجاني است.

گوگل به کارمندانش اجازه داده تا 20 درصد از وقت کاري روزانه شان - و يا يک روز کامل در هفته - را به پروژه ها و کارهاي مورد علاقه خودشان، که ربطي به شغل شان ندارد، اختصاص بدهند تا فکرشان باز و رابطه شان با دنياي غير کامپبوتري بيشتر شود.

بهنگام حاملگي هم تا 75 درصد حقوق را به خانم ها مي پردازند. بطور کلي کار کردن در گوگل بيشتر شبيه زندگي غير رسمي در  محيط دانشگاه و خوابگاههاي دانشجويي است.

مهندسين گوگل اجازه دارند در هنگام کار   هرگاه دوست دارند کمي چرت بزنند تا مغزشان فرصت بيشتري براي مرور و تفکر داشته باشد.

مهندسين گوگل ماهانه تقريبا 1,043 kg مرغ و جوجه، 800 کيلو قهوه ، 250 کيلو پاستا ( ماکاروني و غيره)، و 60   کيلو حبوبات و گندم مصرف مي کنند.

تفريحات و مسابقه هاي ورزشي واليبال و غيره که باعث شادابي و تحرک بيشتر خون به مغز مي شود هم جزيي از سياستهاي هفتگي در گوگل است. يکي از اين ورزشها  wetLand walk(پياده روي در جنگل و پارک) است. 

  مجتمع اصلي گوگل در Mountain View   پنج  کافه ترياي اصلي دارد و قرار است که 14 کافه ديگر هم ايجاد شوند. نهار در تمام آنها و صبحانه و شام در بعضي کافه ها مجاني سرو مي شود.  کافه هاي اصلي شامل Charlie's Cafe (پيتزا، بيسترو، انواع پاستا و غذاهاي ايتاليايي ، انواع دسر و غذاهاي هندي پاکستاني و جنوب غربي دنيا ) ،  No-Name Cafe (غذاهاي تند، انواع سالاد   و ساندويچ، غذاهاي گوشتي و 20 نوع غذاي مخصوص گياه خوارانNo-Name Cafe (غذاهاي آسيايي)، Charleston Cafe (غذاهاي امريکايي معاصر)، و Cafe 150 (غذاهايي با اسانس و ادويه جات مليتهاي مختال که از مزرعه هايي در شعاع  150 مايلي اين کافه پرورش و تهيه مي شوند) است.

اين کافه ها روزانه در حدود   1500-2300   صبحانه و نهار و شبها 600-800  شام مجاني سرو مي کنند و  85 کارمند گوگل در انها حضور مي يابند و معمولا هم حدود 125درصد غذا تهيه مي شود ( يعني 25 درصد غذاي اضافه براي ويزيتورها و ميهمانها).

نهار را بين ساعات 11:30 - 2:30   سرو مي کنند که بيشترين طرفدار را دارد اما صبحانه و شام کمتر طرفدار دارد.(در خانه صرف مي شود).

بهنگام نهار تمامي کارمندان گوگل کنار يکديگر مي نشينند و تجربه ها و پروژه هايشان را با هم در ميان مي گذارند. اين باعث مي شود که همه از پروژه هاي آينده گوگل با خبر مي شوند و کمتر کسي است که بي خبر از تجارب و پروژه هاي ديگران باشد. جالب اينکه سرگي برين (يکي از دو بنيانگزار گوگل) گياهخوار است.

  انبارهاي مخصوص سرشار از انواع و اقسام سبزيحات، ميوه، گوشت و مرغ و ماهي و ميگو و خرچنگ و دهها نوع ادويه جات از سراسر دنيا ، همگي تر و تازه و صد در صد اورگانيک و اکثرا پرورش يافته در مزارع نزديک لوکيشن گوگل در منطقه  Mountain View (که باعث رونق اقتصادي آنها هم شده)، انواع و اقسام تنقلات (بادام و گردو و ...) و انواع مختلف شيرينيجان و حبوبات و دانه هاي گياهي تازه و ارگانيک ، و انواع سرکه هاي ۱۰-۱۲ ساله طبيعي و روغن گل آفتابگردان ، و خلاصه بيش از 200 نوع مختلف دستور پخت غذا، روزانه چند هزار کارمند گوگل را زير نظر خانم  Amyjo Johnson  متخصص تغذيه گوگل سرو مي کنند .

محيط کاري گوگل بيشتر شبيه مهد کودک هاست و غذاخوري هايش شبيه نوعي سازمان ملل .

Cafe 150 به تنهايي روزانه 600 نفر را غذا مي دهد. همه چيز در گوگل طبيعي و ارگانيک است حتي صابون ها و محلول هاي ظرفشويي اش.   

اينروزها نوع مخصوصي از چاي آرامبخش بنام kombucha هم در کافه  ترياهاي گوگل طرفداران زيادي پيدا کرده که انرژي زا و   تميزکننده هم هست.  ...  

تغذيه در گوگل ، بويژه بهنگام استخدام مهندسين کامپيوتر، نقشي استراتژيک و اساسي دارد: 

بهنگام استخدام ، يک پکيچ    recruiting kit  مي دهند بنام   " How to Care for Your Big, Wonderful High-Performance Brain."   (چگونه از مغز بزرگ و فعال تان مواظبت کنيد).

در سر ليست اين بروشور، توصيه هاي غذايي مهمي شده از جمله استفاده اکيد از غذاهايي که اسيد آمينه زياد دارند همچون ماهي آزاد ( mackerel ) و ماهي سمون ( salmon ) و گردو و سبزيحاتي که برگهاي سبز زياد دارند و روغن گل آفتابگردان  (منوي کافه ترياهاي گوگل سرشار از اين نوع مواد غذايي است).

توصيه هاي ديگري هم مي کنند :

دوري از سرب و محيط هايي که سرب دارند (سرب بتدريج باعث از بين رفتن سلول هاي مغز مي شود)، و ، تکان دادن انگشت هاي پا (اينکار به فعال شدن و تحريک مغز کمک مي کند) اتفاقا به همين دليل است که اکثر کارمندان گوگل بهنگام کار دمپايي به پا مي کنند تا انگشتانشان را راحتتر تکان بدهند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 2 بعد از ظهر  توسط elle  | 

برند ِ زارا به شرکت اسپانیایی Inditex Group تعلق دارد که مالک برندهای دیگری از جمله Massimo Dutti , Pull and Bear , Stradivariuos و Bershka هم هست. تمامی این برند ها از دفتر مرکزی ایندیتکس گروپ واقع در Coruna ی اسپانیا مدیریت می شوند.

 (اکثر محصولات ِ بهداشتی و خوراکی که روی طبقات فروشگاه ها با اسامی مختلف می بینید و نمی دانید کدام را انتخاب کنید در واقع متعلق به یک کمپانی مادر هستند که به این شکل قسمت اعظم بازار را اشغال کرده. یک مثال خوبش کمپانی Unilever است که بعضی از محصولاتش اینها هستند:
Procter & Gamble - Nestle - Mars - Bertolli - Best Foods - Continental - Knorr - Lipton - Slimfast - Lynx - Axe - Comfort - Denim - Dove - Lux - Persil - Rexona - Signal - Sunsilk - Omo - Valentino Perfumes - Vaseline - و ...)

در مارچ 2006 این کمپانی برند ِ سوئدی Hennes & Mauritz یا همان H&M را هم خرید و به این وسیله به بزرگ ترین Fashion Retailer اروپا تبدیل شد. فقط برند زارا حدود 3100 فروشگاه در 70 کشور دنیا دارد. نکته ی جالب درباره ی برند ِ زارا، بیزنس مدل ِ بی نظیرش است. در جایی که نام های معروف دنیای ِ مد دیزاین های جدیدشان را فصل به فصل و در واقع هر دو فصل یک بار- بهار و تابستان ، پاییز و زمستان - معرفی می کنند و حدود نه ماه برای بررسی و تحقیق و طراحی و تایید و تولید یک کلکسیون ِ جدید وقت صرف می کنند، زارا فقط دو هفته زمان نیاز دارد تا همان پروسه را طی کند. با این روش، زارا سالانه حدود ده هزار طرح جدید به بازار مد عرضه می کند که رقم بی نظیری ست.

چطور امکان دارد دو هفته ای طرح های جدید را طراحی و تولید کرد ؟!

 زارا سیستمی دارد که تمام مدیران ِ فروشگاه هایش در سراسر دنیا را موظف می کند هر شب بعد از اتمام ساعت کار، فروش روزانه شان را بررسی کنند و به دفتر مرکزی اطلاع دهند که کدام آیتم ها بیشتر فروخته شده اند و کدام آیتم ها اصلا خریده نشده اند. این اطلاعات در دفتر مرکزی گردآوری و دسته بندی و آنالیز میشود تا معلوم شود که یک آیتم چرا اصلا فروخته نشده و دلیل محبوبیت آیتم ِ دیگر چیست. هیچ آیتمی - اگر فروش نرود - بیش از یک هفته روی طبقات فروشگاه های زارا باقی نمی ماند، جمع آوری و انبار می شود برای استفاده های بعدی. مدیرعامل این کمپانی آقای آرمانیکو اورتگا اعتقاد دارد که لباس ها هم درست مثل مواد غذایی تاریخ مصرف دارند و نمی شود برای مدت طولانی روی طبقات فروشگاه نگه شان داشت. گروه طراحی زارا که از تعداد زیادی طراح تشکیل شده آیتم های جدید را در عرض چند روز طراحی می کنند، پارچه ها انتخاب می شوند، الگوها تهیه می شوند و محصولات در کارخانه هایی که در شمال پرتغال واقع شده اند تولید می شوند. این کمپانی سیستم توزیع بسیار قوی ای هم دارد که محصولات را به سرعت در اروپا و دیگر نقاط دنیا پخش می کنند. جالب است بدانید که قیمت ، کیفیت و طرح ِ محصولات ِ زارا در هر کشوری با کشور دیگر متفاوت است. طبق یک تجربه در پاریس محصولات زارا تقریبا سه برابر ِ قیمت ِ مادرید فروخته می شوند ولی کیفیت شان بهتر است. یکی از دلایل محبوبیت ِ محصولات ِ این برند همان قیمت های پایین و مناسبش است که همراه با تنوع ِ طرح ها، این برند را بین خانم ها - و گاهی هم آقایان - محبوب می کند. بگذریم از اینکه در ایران آیتم های بنجل و ایراد دار ِ این برند را به چندین برابر قیمت می فروشند و تقریبا به برند گران قیمت و لوکسی تبدیل شده. قیمت هایی که در ایران روی آیتم های این مارک می گذارند گاهی واقعا خنده دار است.
مدل ِ بازاریابی و تبلیغات این برند هم در نوع خودش بی نظیر است. زارا برای معرفی محصولاتش از بیلبوردهای عظیم و صفحات براق و رنگی مجلات ِ مد استفاده نمی کند. تبلیغ تلویزیونی هم ندارد. از چهره های معروف ِ دنیای سینما و موسیقی هم استفاده نمی کند. به جای همه ی اینها، زارا از ویترین های فروشگاه هایش که همه جای دنیا در یک زمان یک شکل هستند و بدنه ی کامیون های حمل لباس هایش برای تبلیغ و نمایش طرح های جدید بهره می گیرد. میلیون ها دلاری که زارا این راه پس انداز می کند برای گشایش ِ فروشگاه های جدیدش صرف می شود.
Daniel Piette مدیر هنری Louis Vuitton از زارا به عنوان خلاق ترین و خطرناک ترین برند ِ دنیای مد یاد می کند.

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 0 قبل از ظهر  توسط elle  | 

مدیران صنعت باید چه تحصیلاتی داشته باشند؟